يادداشت

با من قدم بزن

نویسنده: میترا شكری-خبرنگار
سر و كار من به عنوان خبرنگار اجتماعی بیشتر با دردهای مردم است. كمتر پیش‌ می‌آید لابه لای آسیب‌های اجتماعی، اعتیاد، زندان و خودكشی رد پایی از شادی و خوشی ببینم. داستان‌ آدم‌هایی كه می‌شناسم با حجم عظیمی از غصه شروع می‌شود. گاهی تنها پایانش شیرین است...
سر و كار من به عنوان خبرنگار اجتماعی بیشتر با دردهای مردم است. كمتر پیش‌ می‌آید لابه لای آسیب‌های اجتماعی، اعتیاد، زندان و خودكشی رد پایی از شادی و خوشی ببینم. داستان‌ آدم‌هایی كه می‌شناسم با حجم عظیمی از غصه شروع می‌شود. گاهی تنها پایانش شیرین است.  
آدم‌هایی كه به عنوان سوژه رو به روی من می‌نشینند، به چشم خیلی‌ها جزو كسانی هستند كه لیاقت‌شان بوده زندانی باشند، لیاقت‌شان بوده بدبخت شوند، لیاقت‌شان است اعدام شوند، لیاقت‌شان بوده در خیابان بخوابند و هر كسی برسد یك لگدی سمت‌شان پرت كند.
اما تمام این آدم‌ها یك پیشینه‌ی پنهان دارند كه كسی از آن‌ها با خبر نیست. كافیست دقایقی همكلام‌شان شوی و خودت را جایشان بگذاری؛ مانند آن ضرب‌المثل معروف پایت را بكنی در كفش‌هایشان و مدتی قدم بزنی.
در مواجهه با سوژه‌هایم چند بار این كار را كرده‌ام و آن‌وقت هنگامی‌ كه در خیالم با كفش‌های آن‌ها قدم زده‌ام، بعضی وقت‌ها پایم تاول زده ، تاول‌هایی حتی بزرگ‌تر از آن‌ها، بعضی‌ وقت‌ها هم نه؛ به این‌جا رسیده‌ام كه كسی كه با او صحبت می‌كنم بویی از انسانیت نبرده و هر چقدر زجر بكشد هم برایش كم است.
«زهرا» از آن دست آدم‌هایی بود كه كفش‌هایش اصلا به پایم نخورد. من قد و اندازه‌ی دردی كه او تحمل كرده بود نبودم. وقتی قصه‌‌ی زندگی‌اش را تعریف می‌كرد، ده ساله شدم، با او ترك دوچرخه‌اش نشستم و زندگی‌اش را نگاه كردم؛ 26سالی كه او زندگی كرده را برای یك ساعت جلوی چشمم مرور كردم.
انگار با او رفتم جلوی در خانه‌ی  موادفروش و التماس كردنش را تماشا كردم. رسیدم به خانه‌شان، خبر ازدواج مادرش با پسر  بیست و پنج ساله را شنیدم. دیدم كه به مادرش می‌گفت «اگر اعتیادش را ترك نكند او هم معتاد می‌شود». شانه بالا انداختن مادرش را دیدم و زهرایی كه در سن سیزده‌سالگی مواد كشید و یك سال بعد به عقد مردی چهل ساله درآمد. كتك خوردنش، دم نزدنش، پرستاری كردن از مادرش با همه‌ی مشكلاتی كه داشت و از همه بیشتر بدبختی‌اش را دیدم.
بعد از مرور این خاطرات حالا به «زهرا» به عنوان یك تبهكار بالفطره نگاه نمی‌كنم او یك قربانی است،  دخترده ساله‌ای كه درس و مدرسه را ول كرد و مجبور شد بین طلاق و اعتیاد پدر و مادرش دست و پا بزند ، با لحظاتی كه درد كشیده بود همراه شدم و باور كردم گاهی آدم‌هایی كه ما آن‌ها را تبهكار می‌بینیم قربانی هستند، قربانی شرایط.
استادی در دانشگاه داشتم كه می‌گفت تحقیقاتی كه متغیر آن‌ها انسان است، همیشه در حال تغییرند. نمی‌شود حدس زد آدمی كه روی او تحقیق كرده‌ای یك سال دیگر به همین شكل رفتار می‌كند یا نه. راست می‌گفت گاهی ممكن است آدم در شرایطی قرار بگیرد كه دست به بدترین كار دنیا بزند. حتی اگر این كار ضربه زدن به خودش باشد. از موجود زنده‌ای كه روی دو پایش راه می‌رود هیچ چیزی و هیچ كاری بعید نیست.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code