يادداشت

خوابی كه تعبیر «داشت»

نویسنده: خاطره علی‌نسب-خبرنگار
با همه‌ی وجودم سعی كردم بلند شوم .سرم گیج می‌رفت...
با همه‌ی وجودم سعی كردم بلند شوم .سرم گیج می‌رفت.تمام تنم درد می‌كرد.نگاهی به دور و اطرافم كردم. همه جا به هم ریخته بود.تا چشم كار می‌كرد خاك بود و آوار.هر كسی از مقابلم رد می‌شد غرق خون بود.نفس كشیدن برایم سخت شده بود.توان راه رفتن نداشتم . روی آوارها در كنار جنازه هایی كه نمی‌شناختم‌شان نشستم.نگاهی به خانه‌ها كردم. این‌جا محله‌ی ما نبود. چشمم را بستم  و از خودم پرسیدم خانه‌ام كجاست؟
 صدای آمبولانس‌ها نمی‌گذاشت تمركز كنم. زنی كنارم فریاد می‌كشید. خواهرم زیر آوار مانده است. ناخودآگاه یاد تنها خواهرم افتادم. دلم لرزید .دوام نیاوردم و زدم زیر گریه . سگ‌های جست‌وجو و نجات روی تلنباری از خاك ایستاده بودند و مدام پارس می‌كردند. با پارس سگ‌ها آواربرداری شروع شد و مردی از زیر خاك بیرون كشیده شد.
امدادگران جنازه ی یك نوزاد را كنارم گذاشتند و گفتند می‌روند مادرش را نجات دهند.
-چه شده؟ این را من هاج و واج پرسیدم.
- زلزله كل تهران را ویران كرده و هزاران نفر مرده‌اند.
از خواب پریدم. اتاقم را نگاه كردم . اینجا خانه‌ی من بود. سردم بود و از ترس می‌لرزیدم اما انگار  همه چیز یك خواب بود. از ته دل، خدا را شكر كردم كه خبری از زلزله نیست.  ساعت را نگاه كردم. عقربه‌ها  5:25 دقیقه را نشان می‌دادند. پنجم دی ماه.  
یادم آمد 13 سال پیش در همین ساعت از روز زلزله‌ای بم را لرزاند اما من چرا باید دقیقا در این زمان خواب زلزله را می‌دیدم؟
دلیلش را سال‌هاست می‌دانم. سال‌هاست خواب  سوژه‌هایم را می‌بینم  و چند روزی درگیر داستان زندگی‌شان می‌شوم. نه فقط من بلكه بیشتر خبرنگارها با سوژه‌های‌شان زندگی می‌كنند. با غم‌شان بغض می‌كنند و با موفقیت‌شان شاد می‌شوند. در این شماره‌ی نشریه به بهانه‌ی روز «ایمنی در برابر زلزله» با دو بازمانده‌ی زلزله مصاحبه كردم و این گفت‌وگو شاید دلیلی بود برای دیدن این خواب وحشتناك.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code