پاورقی

دو روی سكه

نویسنده:
با آن‌كه شب از نیمه گذشته بود اما جمعیت زیادی نزدیك محل قتل جمع شده بودند. كارآگاه مائوسیه به زحمت توانست از میان جمعیت راه باز كند تا به جنازه‌ی مقتول برسد...
با آن‌كه شب از نیمه گذشته بود اما جمعیت زیادی نزدیك محل قتل جمع شده بودند. كارآگاه مائوسیه به زحمت توانست از میان جمعیت راه باز كند تا به جنازه‌ی مقتول برسد. جنازه در انتهای كوچه‌ی تنگ و باریكی افتاده بود. وقتی به جنازه رسید بوی بدی به مشامش رسید كه ناچار شد صورتش را در هم بكشد. دستیارش سنوال بلافاصله توضیح داد: یك مرد مست جنازه رو پیدا كرده.مائوسیه با احتیاط از پایین پای جنازه حركت كرد تا برسد به سرش! مقتول دختری بسیار جوان بود با لباس‌های عجیب وغریب، از آن دست لباس‌هایی كه جوان‌ها بهش می‌گویند تابلو.‌ لباس‌هایش كوتاه و‌ كفش‌هایش پر از نگین بودند. مائوسیه از یكی از افسران صحنه‌ی جرم خواهش كرد نور را روی سر مقتول بیندازد. سنوال پیش‌دستی كرد: یه تیر خالی كردن توی كله‌اش. دختره درجا مرده.نور همچنان روی موهای مقتول می‌تابید و مائوسیه می‌توانست خون دلمه بسته را لابه لای موهای یكدست پر كلاغی مقتول ببیند. با اشاره‌ی دست خواست تا نور را به نیم‌رخ دختر بی‌نوا بیندازند و همان‌طور كه حدس می‌زد با صورتی بسیار جوان، رنگ‌پریده اما با آرایشی اغراق‌آمیز مواجه شد. سنوال گفت: مدارك و كارت شناساییش رو پیدا كردیم. ولی آلت قتاله رو نتونستیم پیدا كنیم. قاتل از پشت سر ، غافلگیرش كرده.

هوا گرم و دم كرده بود و همین باعث می‌شد بوهای ناخوشایند با قدرت بیشتری به شامه‌ی مائوسیه هجوم بیاورند. به همان سختی كه تا محل قتل آمده بود برگشت بیرون. نگاهی به جمعیت انداخت و پیپش را روشن كرد. سنوال دنبالش آمده بود و مثل سگی دست‌آموز منتظر بود مائوسیه حرف بزند. اما او در سكوت پیپش را دود می‌كرد و به مناظر اطراف به دقت نگاه می‌كرد. محله‌ی مون‌مارتر پاریس! جزو بافت قدیمی شهر حساب می‌شد...

نویسنده: ژاك باكه
مترجم: مژگان زارع






ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code