حوادث

فریب پزشك ایرانی برای گرفتن ویزای آلمان

نویسنده:
در حالی كه پوشه‌ای سبز رنگ به دست دارد در راهروی دادگاه خانواده دنبال شعبه‌ای كه پرونده‌اش به آن‌جا ارجاع شده می‌گردد. انگار همه چیز برایش غریب است. او سال‌ها قبل به آلمان رفت و قصد نداشت دیگر به ایران برگردد اما حالا می‌گوید كه دلرحمی‌اش او را به دردسر انداخت و وی را مجبور كرد از محل كارش در مونیخ به دادگاه خانواده در تهران بیاید تا زنی را كه با فریبكاری برادران او همسرش شده بود طلاق دهد....
در حالی كه پوشه‌ای سبز رنگ به دست دارد در راهروی دادگاه خانواده دنبال شعبه‌ای كه پرونده‌اش به آن‌جا ارجاع شده می‌گردد. انگار همه چیز برایش غریب است. او سال‌ها قبل به آلمان رفت و قصد نداشت دیگر به ایران برگردد اما حالا می‌گوید كه دلرحمی‌اش او را به دردسر انداخت و وی را مجبور كرد از محل كارش در مونیخ به دادگاه خانواده در تهران بیاید تا زنی را كه با فریبكاری برادران او همسرش شده بود طلاق دهد. اما ماجرای زندگی‌ او چه بود و چه شد كه كارش به دادگاه خانواده رسید؟

بعد از چند دقیقه انتظار سرانجام نوبت كسری شد تا نزد قاضی برود. او در حالی كه به خاطر سال‌ها زندگی در آلمان نمی‌توانست به خوبی فارسی صحبت كند علت حضورش در دادگاه را اینطور شرح داد: وقتی جوان بودم تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل به آلمان سفر كنم. یكی از دوستان پدرم در آن‌جا از من حمایت می‌كرد و خیلی زود توانستم زبان آلمانی را یاد بگیرم و در تحصیلم نیز پیشرفت كنم. سرانجام روزهای سخت زندگی‌ام به آخر رسید و به عنوان یك متخصص ارتوپد از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم.
مرد ادامه می‌دهد:‌ تصمیم گرفته بودم در آلمان به زندگی‌ام ادامه دهم. به سختی توانستم در مونیخ یك مطب كوچك راه بیندازم. در این بین ایرانی‌های زیادی سراغم می‌آمدند و من از آن‌ها استقبال گرمی می‌كردم و به طور ویژه به آن‌ها رسیدگی می‌كردم. یك روز دو جوان ایرانی به نام‌های احسان و امیر به مطبم آمدند. یكی از آن‌ها دستش شكسته بود و من با دلسوزی زیادی به او كمك كردم. حرف‌هایشان نشان می‌داد برادر هستند. وقتی بیشتر با آن‌ها صحبت كردم فهمیدم آن‌ها هم قبلا در محله‌ای كه من در آن‌جا به دنیا آمده‌ام زندگی می‌كردند. پس از سال‌ها دیدن دو هم محلی برایم جالب بود و این موضوع زمینه‌ی دوستی ما را فراهم كرد. آن‌ها بی میل نبودند كه رابطه‌شان با من صمیمی‌تر شود. بعد از آن بود كه رفت و آمد‌های ما با یكدیگر ادامه پیدا كرد. آن‌ها در یك شركت ساختمان‌سازی كار می‌كردند و برای خانواده‌شان كه در ایران بودند پول می‌فرستادند. یك شب كه احسان برایم شروع به درددل كرد گفت خواهر كوچكش بیمار است و پزشكان ایرانی گفته‌اند كه او باید برای مداوا به آلمان منتقل شود. او گفت: خواهرم نرگس مشكلات روحی- روانی حادی دارد و به خاطر همین مشكلات چند بار دست به خودكشی زده است....



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code