يادداشت

ققنوس یا خاكستر نشین؟

نویسنده:
«من هر كاری هم بكنم به نتیجه نمی‌رسم، خیلی بد‌شانسم» «شانسم خیلی خوبه، دست به هر كاری می‌زنم می‌گیره»در طول زندگی‌مان، از همان وقتی كه بچه هستیم با حرف‌هایی كه اطرافیان در موردمان می‌زنند و اتفاقاتی كه در محیط بازی و مدرسه با آن رو به رو می‌شویم به یك ذهنیتی از خودمان می‌رسیم...
  میترا شكری- خبرنگار
«من هر كاری هم بكنم به نتیجه نمی‌رسم، خیلی بد‌شانسم» «شانسم خیلی خوبه، دست به هر كاری می‌زنم می‌گیره»در طول زندگی‌مان، از همان وقتی كه بچه هستیم با حرف‌هایی كه اطرافیان در موردمان می‌زنند و اتفاقاتی كه در محیط بازی و مدرسه با آن رو به رو می‌شویم به یك ذهنیتی از خودمان می‌رسیم. ذهنیتی كه با ما بزرگ می‌شود و روانشناس‌ها اعتقاد دارند همان هفت‌سال اول، یك عمر آدم را می‌سازد.
آن ذهنیتی كه ناخودآگاه انتخابش كرده‌ایم با ما بزرگ می‌شود. مدرسه می‌رود، دانشگاه می‌رود، می‌نشیند كنارمان تا ازدواج كنیم؛ خلاصه همیشه همراه‌مان است. اگر طرف خوش‌شانس بودن ماجرا را به خودمان وصل كنیم و جلو برویم كه همه چیز عالی می‌شود اما امان از روزی كه بخواهیم آن ور بدبینی و باور به بدشانسی را یك عمر روی دوش‌ خودمان بكشیم. محال است لحظه‌ای حال خوش عمیق سراغ‌مان بیاید.
خیال این‌كه  خوش‌شانسی و موفق می‌شوی آدم را هل می‌دهد جلو. ترسش را می‌گیرد. تشویقش می‌كند ریسك كند و زندگی ایدئالی كه منتظرش هست را به دست بیاورد. اما وای از روزی كه باور كنی هیچ شانسی در زندگی قرار نیست سر راهت قرار بگیرد. زمین و زمان هم كه بخواهند، رسیدن به حال خوب برایت امكان‌پذیر نیست. تازه ماجرا به این‌جا هم ختم نمی‌شود، بعد از مدتی انگار كه بدبختی جزئی از وجودت شده باشد، برای حفظ كردنش بهانه هم می‌تراشی.
لا به لای همین این بهانه‌هاست كه اگر تكان بخوری شاید ورق زندگی‌ات برگردد.
«جواد رفیعی» از آن دست آدم‌هاست كه تكانش دادند. روزی كه نشسته بود تا قصه‌ی شیرین به دنیا آمدنش را با شوق از زبان مادرش بشنود، حقیقتی تلخ با تمام جزئیات برایش روایت شد. این‌كه  او سر تنور نانوایی و روی خاكستر به دنیا آمده است، لا به لای بوی چوب و خمیر سوخته و زنی كه گرما و درد زایمان، كلافه‌اش كرده بود، صدای گریه‌ی جواد بلند شد. رختخوابش آن لحظه خاكسترهایی بود كه از تنور باقی‌ مانده بود.
همان‌جا درست در شش، هفت‌سالگی جواد باور كرد قرار نیست خوشبخت باشد. مثل همان ضرب‌المثل معروف كه می‌گوید «سالی كه نكوست از بهارش پیداست». بهار جواد شكوفه‌ای نداشت، بوی خوب تازگی نداشت. بهارش در دخمه‌ای شروع شد كه چشم چشم را نمی‌دید و همین باور كه او خاكسترنشین است همیشه با او بود و با همین باور بود كه رسید به آخر جاده اعتیاد.
زندگی او اما از روزی تغییر كرد كه باور كرد خاكسترنشینی عاقبتش می‌شود خوشبختی، او باور كرد كه ققنوس از خاكستر برمی خیزد ، از روزی كه باور كرد  طرف دیگر سوختن در آتش، دوباره متولد شدن است. جواد از خاكستر تصوراتش دوباره متولد شد و آن‌هم چه متولد شدنی. تبدیل شد به آدمی كه خوشبختی روی شانه‌هایش نشسته و قرار است از این به بعد همراه زندگی‌اش باشد.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code