اجتماعی

مرگ تدریجی چند رویا

نویسنده: میترا شكری
رویاهای حوریه یكی بعد از دیگری به باد رفتند، او را در حالی در بند مادران می‌بینم كه پای سرسره‌ی پلاستیكی نشسته و رویای بازی دادن دخترش را در پارك‌های شهر به دست باد می‌سپارد...
رویاهای حوریه یكی بعد از دیگری به باد رفتند، او را در حالی در بند مادران می‌بینم كه پای سرسره‌ی پلاستیكی نشسته و رویای بازی دادن دخترش را در پارك‌های شهر به دست باد می‌سپارد. این كه رویاهایش چطور بر باد رفته‌اند موضوع مصاحبه‌ام نیست. گفت وگویمان درباره‌ی این است كه حوریه می‌توانست آدم دیگری باشد، خوشبخت، خوشحال و خیلی خوشی‌  های دیگر كه می‌شد به عنوان پیشوند در حال و احوال این روزهایش قرار بگیرد اما نشد. روزگار طوری برای او چرخید كه گفت‌وگویم با او در بند «مادران در بند» كلید خورد.

مواد فروش كوچك
دختر سیزده ساله در شرایط عادی باید خودش را برای نشستن سر كلاس سوم راهنمایی آماده كند. حوریه زمانی كه باید می‌نشست و دفتر و كتاب‌هایش را برای ماه مهر آماده می‌كرد، یك دست لباس زد زیر بغلش و از خانه‌شان فرار كرد.
فرار كرد آن‌هم به این خاطر كه می‌خواست مواد مصرف كند اما در خانه‌ی خودشان شرایطش را نداشت. فرار كرد چون از مدل زندگی كردنش خسته شده بود. البته یك سر دیگر این فرار هم رابطه‌ی به ظاهر عاشقانه‌اش با آدمی بود كه در خیابان با او آشنا شد و اولین تجربه‌ی مصرف حشیش را هم مدیون همان آشنایی رمانتیك بود. البته این‌كه  حوریه از كجا رسید به ترك خانه‌شان هم خودش ماجرای غم‌انگیزی دارد...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code