حوادث

وقتی خـانه‌ بوی‌باروت گرفت

نویسنده:
نگاهی به اطراف انداخت. اهالی خانه با چشمانی پر از وحشت به او و سلاحی كه در دست داشت خیره شده بودند...
نگاهی به اطراف انداخت. اهالی خانه با چشمانی پر از وحشت به او و سلاحی كه در دست داشت خیره شده بودند. از بین جمعیت داخل اتاق دست همسرش را گرفت و او را به گوشه‌ای پرت كرد. نگاهی همراه با خشم و نفرت به او انداخت و فریادزنان گفت: «همه‌ی خانواده‌ات را جلوی چشمانت می‌كشم تا فقط زجر بكشی.» و بعد صدای شلیك گلوله بود كه فضای خانه را پركرد. شهروز پس از این جنایت هولناك كه باعث مرگ 10نفر و مجروح شدن 5نفر دیگر شد، از خانه‌ی پدرزنش گریخت و سر به بیابان گذاشت.

عصر پنجشنبه دوم دی‌ماه خبری وحشتناك در سایت‌‌ها و شبكه‌های اجتماعی دست به دست شد. خبری كه از قتل‌عام هولناك 10 نفر در خانه‌ای روستایی حكایت داشت. حادثه در روستای جهان‌آباد پایین رخ داده بود. جایی در چند كیلومتری شهرستان فهرج در استان كرمان. هنوز اما كسی نمی‌دانست كه ماجرا چیست و عامل این قتل‌عام چه كسی است. هر چه زمان می‌گذشت خبرهای تازه‌تری كه از این ماجرا منتشر می‌شد ابعاد تازه‌ای از این جنایت فجیع را فاش می‌كرد. جنایتی كه مردی 26 ساله به نام شهروز رقم زده بود و در مدت كوتاهی خبر آن در سراسر كشور پخش شد.

روز حادثه
بعدازظهر دوم دی‌ماه بود و هنوز چند دقیقه‌ای به اذان مغرب زمان باقی مانده بود. مردم روستا بعد از یك روز كاری در خانه‌های‌شان مشغول استراحت بودند. خانه‌ی دامغانی‌ها مثل روزهای گذشته شلوغ بود. از زمانی كه مادربزرگ بیمار خانواده از بیمارستان مرخص شده و به خانه برگشته بود، هر روز اقوام و همسایه‌ها برای عیادت به آن‌جا می‌رفتند و بعدازظهر پنجشنبه نیز برخی از اقوام و همسایه‌ها در آن‌جا حضور داشتند تا این‌كه صدای رگبار گلوله كه از این خانه به گوش می‌رسید، مردم روستا را شوكه كرد.  اهالی روستا با شنیدن صدای شلیك گلوله راهی خانه‌ی كریم دامغانی شدند. صدای جیغ و ناله از داخل خانه به گوش می‌رسید و اهالی وقتی وارد خانه شدند  با صحنه‌ای هولناك روبه رو شدند. كریم پدر خانواده‌ی دامغانی با بدنی غرق خون و مقابل در ورودی خانه روی زمین افتاده بود. صدای ضجه‌های دخترش راضیه  كه بالای سرش نشسته بود و فریاد می‌زد «شهروز زهرش را ریخت، او داغ خانواده‌ام را به دلم گذاشت» خبر از حادثه‌ای هولناك می‌داد. همسایه‌ها وقتی وارد خانه شدند، با دیدن آن‌چه مقابل چشمان‌شان بود به وحشت افتادند...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code